حاضری می خورد
این آخری ها،
برای فرار از غُصه هایش، به هر کس پا می داد
کارش از التماس گذشته بود
امروز،
خاکسپاریش بود
پیرزنی داشت برایش نوحه می خواند
«دخترِ غُصه رفت از بینمون
سیلِ اَشک شُد چشمامون
خورشیدِ نگاش پَر کشید
عمرِ کوتاش چه زود سَر کشید»
مردم هم،
الله اکبر
لا اله الا الله
می گفتند.

برچسب: دختر غصه,
نویسنده: سام محبی