اولین ها همیشه برام تلخ بودن، اولین روزی که به دبستان، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه رفتم، اولین رمضانی که تصمیم گرفتم کامل روزه بگیرم و در اولین روز برای اولین بار اتفاقی افتاد که روزه م باطل شد! اولین باری که مادرم بهم اجازه داد به تنهایی نیم کیلومتر از خونه دور بشم و در اون روز صحنه ای رو دیدم که بعد از کابوس افتادن از پرتگاه، در رتبه ی دوم بیشترین کابوس های تکراری قرار داره! اولین باری که تو مدرسه دعوا کردم (البته این مورد استثنائا در تمام دفعات نتیجه ش تلخ بود)، اولین باری که تراز هفت هزار آوردم که باعث شد از شدت خوشحالی یه سری کارا بکنم تو مدرسه و نتیجه ش شد شیش تا سیلی تو هوای سرد و خشک اینجا از کسیکه به اندازه ی تمام آب های شیرین یخ زده ازش متنفرم! اولین باری که تصمیم گرفتم خودم کار کنم و پول در بیارم و پولمو بالا کشیدن و هیجوقت بهم ندادن، اولین باری که در جشنواره خوارزمی شرکت کردم و شکست خوردم (سال بعد با همون طرح به مرحله کشوری رسیدیم! یعنی مهم این بود که دفعه اول شکست بخورم) اولین باری که رفتم باشگاه ووشو و چنان لگدی به پوز نامبارکم اصابت کرد که هنوز دردش میسوزه!
از این اولین بار ها و اولین شکست ها یه نتیجه گرفتم، مثل اون پیرمرد کتاب انجیل (داستانشو در کتاب معجزه ی کار پاره وقت خوندم) بذر بپاش، اگر بذر هارو پرنده ها بخورن، اگه بذر ها رو علف های هرز از بین ببرن، اگه بذر ها روی زمین حاصل خیز نیوفتن، تو بپاش! تو فقط بپاش! دست از پاشیدن بذر بر ندار، دنبال پرنده ها ندو، سعی نکن زمین سنگلاخ رو حاصل خیز کنی! تو تا جایی که رمق داری بپاش، به وقتش میتونی برداشت کنی!
حالا یک اولین شکست زندگیم همین کنکور علیه العنة ست! به خودم میگم تو فقط بپاش
ما را در سایت أنا حسینٌ ثار الله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 122